به همین سادگی
و بعد از ٨ سال، جویبار راه خودش رو در به همین سادگی ادامه میده ...
بستنی
بعضی وقتها، شنیدن بعضی از خبرها اینقدر عادی میشه که آدم متوجه شنیدنشون نیست. مثل الان من، که دارم بستنی مگنومم رو لیس میزنم و اخبار نگاه میکنم که گزارش کشته شدن مردم تو پاکستان رو نشون میده و من همچنان به خوردن بستنیام ادامه میدم.
روزهای سبز من
چند روزی بود که این ایده به ذهنم رسیده بود که ویدیوبلاگی درست کنم و هر روز یا هر چند روز یک بار یک فیلم از وقایع دنیای اطرافم تهیه کنم و اونها رو اونجا قرار بدم. این ایده رو عملی کردم و ویدیوبلاگ رو درست کردم و اسمش رو گذاشتم روزهای سبز من، به این امید که بتونم روزی ویدیوهایی از روزهای سبز سرزمینم، ایران عزیز در اون بارگذاری کنم.
سوال
داشتم به این فکر میکردم که یک حرکت انقلابی با پشتوانه ایدئولوژیک موفقتره یا اینکه مبتنی بر ایدئولوژی خاصی نباشه؟
با اتکا به تجربه تاریخ به نظر میآد داشتن ایدئولوژی برای حرکتهای فراگیر اجتماعی چندان هم چیز مطلوبی به نظر نمیآد. شما چی فکر میکنید؟
شلوار جین با طعم مرگ
یادمه تو ایران هر بار که میرفتم شلوار جین بخرم، فروشنده برای اینکه بگه شلوارش خوبه میگفت که "کاره ترکه". امروز این مطلب رو تو سایت دویچهوله خوندم:
"شلوارهای جین کمرنگ یا خاکی در سراسر اروپا محبوب هستند اما کمتر کسی از پیشزمینه خطرناک تولید آنها در ترکیه آگاه است. دهها کارگر در بخشهای تولیدی این نوع شلوار در ترکیه در معرض خطر مرگ هستند. تاکنون نزدیک به ۱۰۰ نفر از جوانان روستای تاسلیکای و دههای اطراف آن در شرق آناتولی ترکیه، بهبیماری ریوی دچار شدهاند که در بسیاری موارد درمانناپذیر است. تاکنون ۷ نفر نیز بر اثر همین بیماری جان باختهاند. این جوانان فقیر اغلب برای یافتن کار و ساختن آیندهای بهتر در شهرهایی مانند استانبول به کار در کارگاههای تولید شلوار جین مشغول شدهاند. شباهت دیگری نیز در میان افراد مبتلا به این بیماری بهچشم میخورد. بسیاری از آنها در کارخانههایی کار کردهاند که شلوارهای جین شیریرنگ و سنگشور به اروپا ارسال میکنند. این نوع شلوارهای جین که در نگاه نخست کهنه بهنظر میرسند، از مدتی پیش در بازار مد شدهاند. تنفس از ذرههای حاوی کوارتس در هوای چنین کارگاههایی کارگران را به نوعی بیماری ریوی بهنام سیلیکوزیس مبتلا میکند که در آن ششهای بیمار از درون سخت میشود و فرد در حالتهای پیشرفتهی آن در اثر خفگی میمیرد" ...
نوروز
با یک شکوفه،
با تو،
من آغاز میکنم،
حماسه بزرگ عشق را ...
خسرو گلسرخی
این دنیای ...
دنیای عجیبیه! نمیذاره آدم یک کمی بیخیال باشه و به زندگی عادیش برسه. انگار همش میخواد تو رو تو میدون امتحان قرار بده. میخواد تو رو تو میدون امتحان قرار بده تا بهت نشون بده که چندمرده حلاجی. همونطور که تو چند تا پست قبلی نوشته بودم سه چهار ماه پیش دوران سختی رو گذرونده بودم. هر جوری بود گذشت، که نوشتم. حالا دوباره این دنیای بیمرام ولکن نیست و میخواد یک بار دیگه امتحان پس بدم، اما این بار جنس امتحانش مثل دفعه قبل نیست، که بسیار دشوارتر از اونه. امتحانش از جنس خوشیه که فکر میکنم سربلند بیرون اومدن از اون به مراتب سختتر از دفعه قبله. با خودم این جمله چارلیچاپلین رو مرور میکردم که میگفت: "مردم بر روی زمین استوار، بیش از بندبازان روی ریسمان سقوط میکنند".
آدم تا سر دو راهیهای زندگی قرار نگیره نمیتونه خودش رو خوب بشناسه و هر چی که در مورد خودش فکر میکنه کشکه! حالا ای دنیا، بجنگ تا بجنگیم ...
عبور
تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد ...
اعتراف
اینجا تو سوئد معمولا آدم محتاج به ندرت دیده میشه. امروز که تو مترو نشسته بودم یکی از همین معدود افراد در حال درخواست کمکی از مسافرین بود. این سوئدیها هم که فرقی با چوب ندارن، هیچ توجهی بهش نمیکردن. وقتی که به من رسید انگار که من هم سوئدی بودم و چوب. همینطور خیره روبروم رو نگاه کردم و به آهنگی که تو گوشم بود گوش دادم بدون اینکه نگاهی به او بکنم ...، و او از من هم گذشت.
یاد نوشته کوره افتادم که ۹ سال پیش نوشته بودم. با خودم فکر کردم، دیدم که این جویبار تو این مدت چه گلآلود شده ...
چرا ظرف مرا بشکست لیلی!؟
چهار ماه پیش فکر میکردم که همه چیز دارم، اما درست در همون موقع، خیلی ساده دیدم که همه اونچه که فکر میکردم دارم در لحظهای دیگه ندارم. سخت بود، خیلی سخت. اما الان خوشحالم و شاکر برای گذروندن اون دوران. دورانی که خیلی چیزها رو دیدم و فهمیدم. دیدم منی که خیلی راحت برای بقیه بالا منبر میرفتم و صحبت از ایمان و استقبال از اتفاقها میکردم، چه ساده همه اونها رو زیر پا گذاشتم. منی که دم از ایمان میزدم و همیشه میگفتم آدم باایمان در هر حالتی شاده، از درون شده بودم عین غم. و دیدم فاصله حرف تا عمل رو ...، و در کنار اونها دیدم دوستیها رو ...
شاید اون دوران فقط تلنگری بود به من برای به خود اومدن. برای منی که همیشه شعارم دل نبستن به دنیا بود تا بهم نشون بده که تا چه حد دلبسته این دنیام. شاید اون دوران برای آزاد کردن من از قید بندهای ذهنم بود. انگار که اون دوران بهم میگفت که آهای آدم پرمدعا حواست هست. حواست هست که در کجای این دنیا ایستادهای و مسئولیتت چیه.
باید که میشکستم. باید که میشکستم تا دوباره برمیخواستم. باید که دیوانه میشدم. باید که دیوانه میشدم و خانهام رو ویران میکردم و اونوقت تازه میتونستم با عاشقان همخانه شم ...
← صفحه بعد
نظرات ()
