سرود پیوستن

باید که دوست بداریم یاران
باید که چون خزر بخروشیم
فریادهای ما اگر چه رسا نیست
باید یکی شود
باید تپیدن هر قلب اینک سرود
باید سرخی هر خون اینک پرچم
باید که قلب ما
سرود و پرچم ما باشد
باید در هر سپیدی البرز نزدیک تر شویم
باید یکی شویم
اینان هراسشان ز یگانگی ماست
باید که سرزند طلیعه خاور
از چشم های ما
باید که لوت تشنه
میزبان خزر باشد
باید که کویر فقیر
از چشمه های شمالی بی نصیب نماند
باید که دست های خسته بیاسایند
باید که خنده و آینده، جای اشک را بگیرد
باید بهار
در چشم کودکان جاده ری
سبز و شکفته و شاداب
باید بهار را بشناسند
باید جوادیه بر پل بنا شود
پل، این شانه های ما
باید که رنج را بشناسیم
وقتی که دختر رحمان
با یک تب دو ساعته می میرد
باید که دوست بداریم یاران
باید که قلب ما
سرود و پرچم ما باشد

خسرو گلسرخی   
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱
تگ ها :

کودک قالی باف

در خلوت غروب،
خون انگشتان کودک قالی باف،
بر سینه فرش زرین،
گل سرخ کینه می کاشت،
تا با بی خیالی بر آن قدم نهیم،
و بدین سان بپرورانیم کینه مقدس کودک را ...
  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱
تگ ها :

سرزمین من

اين سرزمين من است،
که مي گريد
اين سرزمين من است،
که عريان است
باران دگرنيامده چندي است
آن گريه هاي ابر کجا رفته است؟
عريانی کشتزار را
با خون خويش بپوشان

خسرو گلسرخی
  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱
تگ ها :