لاهوتی

دارا که شود خسته ز آسیب سواری                 ده دختر گلچهره بمالند تنش را
مزدور که نعمت‌ده داراست، بمیرد                  ده روز کسی نیست بدوزد کفنش را
نی کس که دهد لقمه نانی به یتیمش               نی جا که به خدمت بگمارند زنش را
با این همه هر کس که بگوید که خدائیست        بایست که با مشت بکوبی دهنش را

ابولقاسم لاهوتی

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥
تگ ها :

همین ...

در جایی خوندم:
در سال‌های جنگ شعار "حسین حسین" کشور رو حفظ کرد نه "ای ایران، ای مرز پر گهر".
همین ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٥
تگ ها :

کوره

اون بود و دوست، سوار مینی‌بوس، از بازار سید اسماعیل به سمت کوره آجرپزی. مینی‌بوسی که آدماش فرق می‌کردن. با کی؟ معلومه، با آدم‌های مینی‌بوس شهرک‌غرب - سعادت‌آباد.
روزی اون سوار مینی‌بوسی از نوع دوم بود. جای نشستن نبود. جوانی مشغول خواندن روزنامه، دیگری مشغول حل یک مساله ریاضی و ... و کارگری در خواب. پیری سوار شد. جوان سر از روزنامه بلند نکرد، آخه مشغول فکر کردن به مسایل سیاسی بود، دیگری هم از فکر مساله بیرون نیومد، آخه رشته افکارش سخت با علم و دانش گره خورده بود و غیر از اون چیزی رو نمی‌فهمید، کارگر هم از خواب پا نشد، از بس که خسته بود.
اون بود و دوست، سوار مینی‌بوس، از بازار سید اسماعیل به سمت کوره آجرپزی. خانمی سوار شد. جوانی از جاش پاشد، جوانی که نمی‌دونست سیاست چیه، چپ و راست کیه، علم که هیچی، اصلا نمی‌دونست بابا نان ندارد رو چه جوری می‌نویسن. جوان بلند شد.
مینی‌بوس به مقصد رسید. اون بود و دوست. جایی داغ و سوزان. جایی که باد بود و خاک و چشم ناآشنا با خاک. اون بود که چشمش خاک را نمی‌شناخت و سرمشار از این ناآشنایی.
هر هزار تا هفتصد تومان؟ یعنی چی؟ یعنی اینکه کارگری که اونجا کار می‌کرد به ازای هر هزار خشت، هفتصد تومان می‌گرفت. کارگری که تمام نیرویش رو ارزون می‌فروخت تا از گرسنگی نمیره.
اون بود و دوست. جایی داغ و سوزان. کارگری که صبح تا شب نه هزار تا خشت می‌زد و خود را با این فکر دلگرم می‌کرد که آدم نباید زیادتر از حد بخواد - البته این رو هم خودش نمی‌دونست، بقیه بهش گفته بودن - این خواست خداست که یکی صاحب کوره شود و یکی استثمار شده کوره. کارگری بود دارای عقاید پاک خودش. درست یا غلط هر چه که بود پاک بود.
اون بود و دوست، مشغول تماشا ...
اون من بودم، زیر باد کولر مشغول نوشتن گرمای کوره.

نوشته شده در تابستان ۷۸
  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٥
تگ ها :

هستی

خیام اگر ز باده مستی خوش باش            با لاله‌رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است           انگار که نیستی، چو هستی خوش باش

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥
تگ ها :

بودن یا نبودن، مساله اصلا این نیست

من در شنیدن موسیقی تعصب چندانی ندارم، معمولا وقتی آهنگ گوش می‌دم یک لیست بلندبالا انتخاب می‌کنم که همه جور آهنگی توش پیدا می‌شه. چندوقت پیش که واسه خودم آهنگ گذاشته بودم، دو تا آهنگ پشت سر هم اومد که بر گرفته از دو جهان‌بینی مختلف بود (البته به نظر من تفاوت نداشتند، اما تعاریف می‌گن که فرق می‌کنند). یکی، موسیقی مرا ببوس بود و دیگری یک آهنگ از کویتی‌پور. مرا ببوس توسط سرهنگ مبشری، از رهبران سازمان نظامی حزب توده، پيش از اعدام در زندان و در وصف افسراني که اعدام می‌شدند سروده شده و شعر موسیقی دیگر در وصف جوانان پاک بسیجی که در سال‌های جنگ به جبهه‌ها می‌رفتند.
چه نزدیکی عمیقی بین این دو شعر حس کردم
. یکی می‌گفت:
"در میان طوفان هم پیمان با قایقران‌ها، گذشته از جان باید بگذشت از طوفان‌ها"
و دیگری می‌گفت:
"کرده خود را میزبان شعله‌ها، تا بسوزد در میان شعله‌ها".
پایه و اساس یکی شعار "لا اله" بود و دیگری "لا اله الا الله"، و حال اینکه هر دو یک چیز می‌گفتند و یک جور عمل می‌کردند. هر دو ترک هستی کردند و اوج گرفتند.
اوج ...
آهنگ‌ها داشتند واسه خودشون همچنان پخش می‌شدند و من بی‌توجه به تفاوتشون بهشون گوش می‌کردم.

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥
تگ ها :

بازی شب یلدا

من هم از طریق شانیاکی عزیز به این بازی دعوت شدم. تو این بازی باید پنج نکته در مورد خودم بگم، پنج نفر هم معرفی کنم. و اما نکات:
۱- بچه که بودم همیشه اسباب‌بازی‌هام رو به هوای آهن‌ربای توی آرمیچرها می‌شکوندم و کلی حال می‌کردم.
۲- من کلا با ازدواج مخالف بودم و اون رو نوعی دلبستگی به دنیا می‌دونستم، ولی در کل فامیل و بچه‌های هم‌دوره‌ای اولین نفر بودم که ازدواج کردم.
۳- صمد بهرنگی و گلسرخی دو شخصیتی بودن که تاثیر بسزایی در تعیین مسیر زندگی من داشتند.
۴- شعرهای خیام رو خیلی دوست دارم.
۵- فکر می‌کنم فرق زیادی بین شعار "لا اله الا الله" و "لا اله" وجود نداره (بعدا در این مورد مطلبی می‌نویسم).
و اما دوستانم:
شهرقصه، آویسا ردگون، پژوهنده، اشکان و رضا.

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥
تگ ها :

یلدا

و این سیاهی چه زیباست، سیاهی که عین صفاست، عین صداقت، عین یکرنگی. سیاهی که اون قدر والاست که بی‌هیچ ادعا، هر چی پلیدیه، در خود فرو می‌بره و دم نمی‌زنه. سیاهی که هر چه بدنامی است به نام اوست و او با بزرگواری پذیرای اون.
و این سیاهی چه زیباست، این سیاهی که هر چه طولانی‌تر می‌شه، پیام‌آور نزدیک شدن شادیه. و اوج این شادی در طولانی‌ترین سیاهی، یلدا.

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ دی ،۱۳۸٥
تگ ها :