نگاه

در سینه مرا دلی‌ست از کینه به دور            بی‌آز از آزار کسان همچون مور
شادم که در این دو روز بی‌ارزش عمر         نه عاشق زر بودم و نه طالب زور

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :

آقاجون

پیرمرد در کنار راه منتظر نشست
چشم بر جاده تهی و دور دوخت
و با خود گفت قافله‌ای خوش‌خبر سرانجام از راه می‌رسد
دیری‌ست چشم به راهش هستم
ولی هفته‌ها گذشت و خبری نشد
با خود گفت طلایه کاروان می‌رسد
گویا صدایی شنیده‌ام
باز هفته‌ها گذشت
و جاده به کلی تهی بود
گفت حتما تک‌سواری از راه پدید می‌شود
و خبری از طلایه دارد
ولی از تک‌سوار نیز خبری نرسید
گفت شاید پرنده‌ای از این افق بگذرد
و فال نیک‌روزی باشد
ولی هیچ پرنده‌ای نیز نپرید
گفت بخوابم
شاید در خواب چیزی از آینده پدیدار شود
در خواب نیز چیزی ندید
سرانجام خسته شد
گفت وقت رفتن من است
و رفت
برای همیشه رفت
سال‌ها و سال‌ها گذشت
سرانجام افق آن جاده تهی ارغوانی شد
و کاروانی عظیم و پربانگ و هیاهویی پدید آمد
ولی افسوس برای پیرمرد دیر بود
دخترم، پسرم فهمیدی
دیر بود، دیر
مانعی ندارد
از من گذشت
دیگران خواهند دید

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :

مرگ بر ...

بچه که بودیم، با شعارهای مرگ بر ... دهه فجر شادی رو یاد گرفتیم.
دبستان و راهنمایی که می‌رفتیم با شنیدن ازجلونظام ناظم و گفتن مرگ بر ... نظم رو یاد گرفتیم.
دبیرستان که بودیم با خوندن زیارت عاشورا که پر هست از شعار مرگ بر ... زیارت رو یاد گرفتیم.
و دانشگاه که بودیم با فریاد زدن مرگ بر ... آزادی و دموکراسی رو یاد گرفتیم.
نمی‌دونم کی با زنده‌باد چیزی یاد می‌گیریم.

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :