ایران

...
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک، اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقی است، می‌مانم
من از اینجا چه می‌خواهم، نمی‌دانم
امید روشنایی گر چه در این تیرگی‌ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می‌رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک
با دست تهی، گل بر می‌افشانم
من اینجا روزی از ستیغ کوه، چون خورشید
سرود فتح می‌خوانم
و می‌دانم
تو روزی بازخواهی گشت

فریدون مشیری

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٦
تگ ها :

بابام

... شب می‌شد. شب، هنگام پر شدن اتاق‌ها از سرفه و آه و غم بود. هنگام خیس شدن دفترهای مشق از اشک و هنگام جدایی از پرنده‌ها و همبازی‌ها. شب می‌شد و بابام با دستمالی پر از تربچه‌های بهاره می‌آمد و گاه که کار و بارش خوب بود و دل و دماغی داشت، یک دسته از غنچه‌های سراب برای ننه می‌آورد.
شب، بابام آمد. با خودش گل نیاورد. دستمالش پر نبود. سه سلام تردید‌آمیز و جوابی که در آن شرمساری بود و مثل دست‌های بابام خالی بود. خالی از چیزی که بیان‌شدنی نبود. ننه هم سلام کرد و سلامش همان لحن غم‌آلود روزهای بیکاری و ناشاد رو داشت. اصغر یک پر طاووس کوچک را درون کتابش جابه‌جا می‌کرد و کمی نان با نمک به ته پر طاووس می‌چسباند که پر میان کتاب گرسنه نماند و بزرگ بشود ...

علی‌اشرف درویشیان

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦
تگ ها :

یاره

... آقای دبیر می‌دانست که در لیفه شلوار فلان صوفی عهد بوق چند تا شپش وجود داشته، اما نمی‌دانست در دل یاره چه می‌گذشت و چطور زندگی می‌کرد ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦
تگ ها :

آزاد

از آن روز که در بند توام، آزادم ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦
تگ ها :

نه برادر من

برادری برای نوشته قبلیم کامنتی گذاشته بود با این مضمون که "یه ذره به فکر معنویت باشین تا مفاهیم اجتماعی".
در جواب خواستم بگم، معنویت؟ کدوم معنویت؟ معنویتی که زور‌مندان و طبقه غالب و مرفه حامی و مبلغ اون هستند؟ به فکر معنویت باشم و ندونم که در مملکت ما هستند افرادی که رنگ گوشت و حتی پنیر را ماه‌ به ماه و سال به سال نمی‌بینند، چرا که عده قلیلی دلشان می‌خواهد همیشه غذاهای رنگین سر سفره‌شان باشد و افطارشون رو با لذیذترین غذاها باز کنند؟ به فکر معنویات باشم و ندونم اون آدم سرتاپا معنویات و خیری که هر سال تاسوعا عاشورا سفره‌های نذریش به راهه از کدوم راه تونسته به این مرحله بالای معنویت برسه؟ اون که برای فرار از دادن حق بیمه کارگر ساده‌اش دست به هزار دوز و کلک می‌زنه. به فکر معنویات باشم و ندونم چرا اون آدم سراسر معنویات می‌آد و دستگیری از بینوایان را تبلیغ می‌کنه و هرگز نمی‌گه که چگونه آن یکی "بینوا" شد و این یکی "توانگر" که سینه جلو دهد و سهم بسیار ناچیزی از ثروت خود را به آن بابای بینوا بدهد و منت سرش بگذارد که آری من مردی خیر و نیکوکارم و همیشه از آدم‌های بی‌چاره و بدبختی مثل تو دستگیری می‌کنم، البته این هم محض رضای خداست والا تو خودت آدم نیستی.
خواستم بگم، نه برادر من. من سال‌هاست این معنویت مستقل از اجتماع رو به چاه توالت انداختم و صدباره سیفون کشیده‌ام ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٦
تگ ها :

تفکراتی از جنس هذیون

یک، یک هفته‌ایه که بد افتادم. یادم نمی‌آد تو این ۱۰ - ۱۵ سال اخیر اینجوری مریض شده باشم. حس هیچ کاری نیست. کارم شده موندن تو خونه ۲۳ متری عزیزمون و دراز کشیدن و تلویزیون نگاه کردن. از بین برنامه‌های تلویزیونی یک چند تا برنامه هم هست که هر روز پخش می‌شن. اسم یکی از برنامه‌ها "Age of Love" هستش. این برنامه مسابقه‌ای رو نشون می‌ده که یک مردک جلف باید دختری رو از بین یک تعدادی انتخاب کنه. هر شب این مردک باید یک نفر رو حذف کنه تا اینکه فقط یک نفر باقی بمونه، حالا این دخترها هم هی باید عشوه خرکی بریزن که حذف نشن. نکته‌ای که تو برنامه برام جالب بود تعریف کردن اون مردک از دخترا بود. مثلا اگر دیگه می‌خواست تعریف از یک دختر رو به اوج برسونه و حد کمال اون رو ستایش کنه می‌گفت "تو چقدر امشب خوشگل شدی" یا "چقدر تو س‌ک‌س‌ی هستی". دختره خنگ هم با شنیدن این حرفا ذوق‌مرگ می‌شد و قند تو دلش آب می‌شد و سعی می‌کرد که اگر امشب حذف نشه برای فرداش س‌ک‌س‌ی‌تر بشه.
چه کنیم که هیچ وقت تعادل نداریم. یا می‌شیم مثل ایران عزیزمون که خانم‌ها از حقوق طبیعی‌ایه خودشون فرسنگ‌ها فاصله دارن یا می‌شیم مثل این آمریکای آشغال جنایتکار که زن می‌شه یک ابزار اقتصادی...
تو همون حال تب و لرز و از روی هذیون این شعر کوچه‌بازاری رو با خودم زمزمه می‌کردم که می‌گه:
                یکی میرد از درد بی‌نوایی               یکی گوید، خانم زردک می‌خواهی

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ دی ،۱۳۸٦
تگ ها :

پاریس

چند روزی رفته بودم پاریس. شهر زیبایی بود با جاذبه‌های توریستی فراوان. هر سمت رو که نگاه می‌کردی بنای تاریخی زیبایی جلوه‌نمایی می‌کرد. در کنار تمام این زیبایی‌های توریستی، مورد دیگه‌ای هم در این شهر دیده می‌شد که بیشتر از هر بنای تاریخی حواس من رو به خودش جلب کرده بود و اون چیزی نبود جز فقر.
به هر سوی شهر که برمی‌گشتی، در پای زیبایی یک بنای تاریخی زشتی فقر رو می‌شد به راحتی دید. هر کس به نوعی طلب روزی از مردم می‌کرد، چرا که انگار خدای روزی‌دهنده اونجا رو فراموش کرده بود. بگذریم!
در بین این افرادی که فقط برای زنده بودن طلب روزی می‌کردن گروه‌هایی رو می‌شد دید که چه هنرمندانه می‌نواختند. احساس ناب خاصی رو می‌شد در تک‌تک نت‌های موسیقی‌شون شنید. انگار که با روح خود به نواختن مشغول بودند. چنان شیفته این احساس ناب بودم که اون رو به ساعت‌ها گشتن در خیابون شانزلیزه یا دیدن برج ایفل ترجیح می‌دادم. اون چیزی که در شانزلیزه دیده می‌شد فساد طبقاتی بود و ایفل هم تکه پاره‌های فلزی عاری از هر روح، حال آنکه موسیقی اونها خود روح پاک آدمی بود ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٦
تگ ها :

که این آمدن و رفتنم از بهر چه بود

در کودکی سوالاتی تو ذهن آدم هست که با مرور زمان یا فراموش می‌شن یا چون جواب درستی به اونها داده نمی‌شه کنار گذاشته می‌شن. یکی از اون سوال‌ها خداست ...
در طول این عمر فانی‌ام در مدرسه و جامعه دلایل زیادی رو برای اثبات وجود خدا شنیدم، دلایل علمی و غیرعلمی، که هیچ کدوم نتونسته پاسخگوی این ذهن آشفته من باشه.
سعی کردم وجود خدا رو با دلایل علمی برای خودم ثابت کنم، ولی چه کنم که هر چی بیشتر گشتم کمتر یافتم. هر چی بیشتر خوندم به بی‌معنی بودن براهینی که به ما آموزش داده بودن بیشتر پی می‌بردم. در متون هر جا که نویسنده قاصر از بیان علت می‌شد، آن خلاء رو با خدا پر می‌کرد.
رفتم دنبال چگونگی آغاز جهان. جواب بسیاری از سوال‌ها اونجا بود، جواب خیلی از سوال‌ها منهای فاصله زمانی از آغاز جهان و یک میلیونیم میلیاردم ثانیه بعد از اون. باز هم بسیاری از اندیشمندان این فضا رو با خدا پر کردن. درست همون کاری که بشر غارنشین اولیه می‌کرد فقط تفاوت در اینه که این فضای خالی تمام عمر آدم بدوی رو گرفته بود و اکنون این فضا محدود شده به یک میلیونیم میلیاردم ثانیه. چه فرقی می‌کنه در هر دو مورد خدا رو گذاشتیم به جای جواب بی‌سوال، به جای جهل. چطور می‌تونم به خدایی که وجود اون از جهل من ناشی می‌شه ایمان بیارم.
خدا رو به کناری گذاشتم و موند فقط جواب این دل ...
نمی‌دونم چقدر با خودم صادقم و با دلم که این دل طلب خدا می‌کنه و من ... نمی‌دونم!

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ دی ،۱۳۸٦
تگ ها :