طبقه ۱۱

وقتی که از طبقه ۱۱ ساختمون خودم رو به پایین پرت کردم ...
تو طبقه ۱۰، اون زوج خوشبخت رو دیدم که دارن با هم کتک‌کاری می‌کنند،
تو طبقه ۹، مرد قوی و همیشه آروم همسایه رو دیدم در حالی که دو دستی صورتش رو گرفته بود زار زار گریه می‌کرد،
تو طبقه ۷، دختر همسایه رو دیدم که داشت قرص‌های ضدافسردگیش رو می‌خورد،
تو طبقه ۴، رز رو دیدم که دوباره با قیافه گرفته روزنامه نتایج کنکور رو زیر و رو می‌کرد،
تو طبقه ۳، پیرمرد همسایه رو دیدم که دوباره پشت پنجره ایستاده بود و چشمش در حسرت کسی بود که بهش سر بزنه،
تو طبقه ۲، لیلی رو دیدم که باز عکس شوهر شهیدش رو داشت نگاه می‌کرد،
و حالا نزدیک زمینم،
تو اندک زمان باقی‌مونده فکر می‌کنم که آیا مشکل من از اونها بزرگتر بوده؟ احساس می‌کنم که .........،
...
و الان همه همسایگانی که لحظه‌ای پیش به اونها نگاه می‌کردم دور من جمع شده‌اند. احتمالا الان اونها هم فکر می‌کنند که مشکلشون خیلی بزرگ نیست ...

پانوشت: با عرض پوزش از نویسنده اصلی این داستان که نمی‌دونم کیه به خاطر تغییراتی که تو نوشته‌اش دادم.

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٦
تگ ها :

فریاد مورچه‌ها

و اینگونه مذاهب مختلف در مقابل فقرو بدبختی‌ای که جوامع بشری رو فرا گرفته جواب می‌دهند:
کاتولیک‌ها می‌گن: لایقش هستی،
پروتستان‌ها می‌گن: بذار برای بقیه اتفاق بیفته،
مسلمان‌ها می‌گن: این خواست خداست،
یهودی‌ها می‌گن: چرا این بدبختی همش برای ما اتفاق می‌افته،
بودایی‌ها می‌گن: در واقع این بدبختی نیست،
و ذن‌بودایی‌ها می‌گن: گوش بده به صدای بدبختی که داره اتفاق می‌افته...

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٦
تگ ها :

قدم اول

سال ۸۱ بود که این وبلاگ رو ساختم و اسمش رو گذاشتم جویبار. جویبار اسم کوچه‌ای بود که فاطمه عزیز در اون زندگی می‌کرد و من در اون کوچه بود که زندگی جدیدم رو آغاز کردم.
در اون زمان این وبلاگ رو ساختم که عقایدم رو بنویسم، ذهنیاتم رو بنویسم، درونم رو بنویسم. نه برای اینکه تایید یا رد دیگران رو بدست بیارم، نه! فقط برای اینکه بتونم بلند فکر کنم! فقط همین.
چندی پیش احساس کردم که این نوشتن چنان من رو به خودش مشغول کرده که فراموش کردم در پی هر فکری عملی هم باید باشه. پس بهتر دیدم که سخن کوتاه کنم.
و اکنون بعد از گذشت ۱۰ روز از ننوشتن نیاز دارم که دوباره بنویسم. نیاز دارم که دوباره حرف بزنم. نیاز دارم که دوباره بلند فکر کنم، اما یک جور حس غرور بهم می‌گه به همین راحتی زیر حرف پست قبلیت می‌زنی؟ ولی ...
قدم اول، خود شکن ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٦
تگ ها :

کلام آخر

و اکنون بعد از پنج سال از شروع این وبلاگ تصمیم دارم که اون رو تعطیل کنم. شاید روزی دیگر دوباره بنویسم، زمانی که تونستم از حرف کم کنم و به عمل بیفزایم، شاید فردا، شاید هیچ وقت.
و کلام آخر: چون عاقبت کار جهان نیستی است، انگار که نیستی، چو هستی خوش باش ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٦
تگ ها :

نامجو

ما را به رندی، افسانه کردند،
پیران جاهل، شیخان گمراه ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٦
تگ ها :

خویشتن خویش

با در افکندن خود به دره، شاید سرانجام به شناسایی خویش توفیق یابیم ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦
تگ ها :

یافت می‌نشود

چندی پیش کلیپی دیدم که خواننده‌ای در وصف جنگ و کودکان جنگ آوازی می‌خوند. در تمام مدت آواز قطره اشکی گوشه چشم اون خواننده بود و چهره‌ای متا‌ثر داشت. می‌شد دید که بعد از خوندن آواز، گروه گریم اومدند و اون قطره اشک رو پاک کردند.
کلیپ رو که دیدم کلی با خودم در مورد اون خواننده قضاوت‌ها کردم. اما دقیق‌تر که نگاه کردم دیدم نه، خود من بدتر از اون هستم. منی که با دیدن اون کلیپ متاثر می‌شم و بعد از تموم شدن اون اصلا یادم می‌ره برای چی متاثر شده بودم.
چند بار کتاب بینوایان رو خوندم؟ و فیلمش رو دیدم؟ و هر بار با دیدن صحنه گذشت کشیش در مورد ژانوارژان اشک ریختم؟ اما اگر همین امشب دزد بینوایی به سراغ من بیاد با اون چه می‌کنم؟ آیا برخورد من هم مثل اون کشیش خواهد بود یا ...؟
بهتره رو راست باشم. از حرف کم کنم و به عمل بیفزایم ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦
تگ ها :

بی‌نام

اى سرو ايستاده نيفتادى،
اين رسم توست كه ايستاده بميرى ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٦
تگ ها :

رهرو

هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن    وانگاه بیا با عاشقان همخانه شو، همخانه شو

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٦
تگ ها :