۲۱ گرم

و زندگی جریان دارد، چه با اعتقاد به خدا و چه بدون او ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

و باز خیام عزیز

از جمله رفتگان این راه دراز                     باز آمده‌ای کو که به ما گوید باز
هان بر سر این دو راهه از روی نیاز             چیزی نگذاری که نمی‌آیی باز

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

برخورد نزدیک از نوع سوم

دیشب تلویزیون برنامه‌ جالبی نشون داد. این برنامه مربوط می‌شد به افرادی که ناتوانی جنسی به خاطر مشکلات روحی داشنند. تو اون برنامه بیمارانی رو نشون می‌داد که به خاطر مشکلات روحی-جنسی به مرکزی برای درمان مراجعه می‌کردند. بخش جالب برنامه برای من تیم پزشکی اون مرکز بود. برنامه نشون می‌داد که بعضی از افراد تیم پزشکی که همگی خانم بودند اگر لازم بود مدت ۲-۳ ماه با هر بیمار می‌موندند و تو این مدت حتی برای درمان مشکلات بیمار تحت معالجه با اون هم‌بستر می‌شدند.
شاید این کار برای من مرد ایرانی، با غیرت ایرانی قابل قبول نباشه. برای اون مسلمون هم که قضیه روشنه. از نظر اون، جای اون خانم معالجه‌گر جایی بهتر از قعر جهنم نیست. ولی من فکر می‌کنم که انسانیت مساله‌ای فراتر از قومیت و مذهبه ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

هستی

چون عاقبت کار جهان نیستی ا‌ست          انگار که نیستی، چو هستی خوش باش

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

خاطرات کودکی

دیگه دنیا عوض شده، دیگی هیچی مثل گذشته نیست! کارتون‌ها هم ...! آقای سکسکه عمل کرده، میره سر کار و میاد و زندگیشو می‌کنه. الفی دیگه از هیچی نمی‌ترسه. آلیس شوهر کرده، دو تا بچه‌ام داره و یک زندگی روزمره تو یک آپارتمان، مثل آن‌شرلی. ای‌کیوسان کراکی شده و مخش تعطیله تعطیله. بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن. شلمان هنوز خوابه. پت‌پستچی بازنشسته شده و الانم تو خونه سالمندان منتظر مرگشه. بنر رو یادته؟ پوستشو تو خیابون منوچهری ۳۰ تومن می‌فروختن ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

ای ...

و اون زمان که خود رو در رقابت با دیگران دیدم، اون زمان که کم آوردن مقابل دیگران باعث آزردگی خاطرم شد، فهمیدم که این من مغرور دنیاپسندم هنوز زنده‌اس ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

سکوت

از بخت‌یاری ماست شاید که آنچه می‌خواهیم یا به دست نمی‌آید یا از دست می‌گریزد ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

تسلیم

دیشب فیلم evan almighty رو دیدم. یک فیلم ساده هالیودی. فیلم با همه سادگیش، جمله نه چندان جدیدی داشت که کلی من رو به فکر فرو برد. داستان فیلم مربوط به فردی به نام ایوانه که دارای قدرت سیاسی بالایی شده. در همون زمان به قدرت رسیدن ایوان، خدا به سراغش می‌آد و ماموریت عجیبی بهش می‌ده که اون ماموریت با شرایط زمانه و زندگی ایوان هماهنگی نداره. ولی او که چاره‌ای نداره قبول به انجام کار می‌کنه. خیلی‌ها که این کار ایوان براشون عجیب و مسخره‌اس به سراغش می‌آن و می‌پرسن که چرا قدرت رو رها کردی و این کار بیهوده رو انجام می‌دی. و او در پاسخ یک جواب ساده می‌ده: "چون خدا از من خواسته".

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

شش سال پیش

شش سال پیش در چنین روزی زندگی جدیدم رو با فاطمه عزیزم شروع کردم. باشد که قدردان این نعمت باشم ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

دیوانه

چند وقتیه این سوال تو ذهنمه که بین عقل و دل کدوم کارسازتره، کدومه که ما رو پیش می‌بره. نمی‌دونم شاید بعضی‌ها به‌جای دل واژه‌های دیگه‌ای استفاده می‌کنند، شاید عشق، شاید هیجان، شاید شور. نمی‌دونم ولی من می‌گم همون دل.
گاهی به سمت عقل متمایل می‌شم و گاهی سوی وادی دل. با خودم می‌گم اگر عقل باشه، دل نباشه، اگر دانش باشه، عشق نباشه، کی حاضره از وجودش برای هدفش بگذره، دیگه کی می‌ره جلو تیر، دیگه کی می‌ره روی مین. ولی باز که نگاه می‌کنم می‌بینم اگر دل باشه، عقل نباشه، اگر عشق باشه، بینش نباشه، از وجود خود گذشتن برای هیجانی واهی دیگه چه ارزشی داره. نمی‌دونم ...
شاید شاعر جواب خوبی به این سوال داده که
                     با هوشیاری غصه هر چیز خوری            چون مست شدی هر چه بادا باد

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

موهبت

و این موهبتی از جانب خداست که می‌تونم منکر وجود خودش بشم ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

خوره

من وقتی کم سن و سال بودم اتفاقی برام افتاد که باعث شد برای همیشه از پنجره تو تاریکی بترسم. سنم که بالاتر رفت، مضحک بودن اون ترس برام خنده‌دار بود. ولی هر بار که تو شرایط مشابه قرار می‌گیرم با اینکه به پوچ بودن دلیل اون ترس اعتقاد دارم باز وهم دوران کودکی سراغم می‌آد.
با خودم فکر کردم که چقدر این آموخته‌های دوران کودکی می‌تونه ذهن ما رو محافظه‌کار کنه. بی‌شک خط قرمز‌های ذهنی‌ای که خیلی از ما در مورد فکر کردن به دین یا مسائل مشابه داریم شبیه این اتفاق کودکی منه. با اینکه قبول داریم که باید نسبت به مسائل فکر بشه، تحقیق بشه و موشکافی شه، همینکه شروع به فکر کردن می‌کنیم، شروع به شکستن چارچوب‌های فکری می‌کنیم، همینکه به مرزهای باطلی که دیگران برای ما ساختن نزدیک می‌شیم، آموخته‌های کودکی به سراغمون می‌آن و مانع پیش‌رفتمون می‌شن، درست مثل ترس از پنجره تو تاریکی ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

این هم یک‌جورش

شادی رو در غم، ثروت رو در فقر و ایمان رو در کفر می‌بینم ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

من

من همان خاکم که هستم ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

یک خواب ساده

دیشب خواب دیدم که بعد از سال‌ها دلم هوای نماز کرده. شاید بعد از ۱۰ سال، ۱۱ سال. تو خواب شروع کردم به خوندن نماز. هنوز تو رکعت اول بودم که احساس کردم پیرمردی که کنار من مشغول خوندن نمازه تعادلش رو از دست داده و دنبال جایی می‌گرده که به اون تکیه کنه. دلم نمی‌اومد حالا که بعد از این همه مدت دارم نماز می‌خونم، اون رو نصفه‌کاره بزارم. ولی پیرمرد در حال افتادن بود. نمازم رو شکوندم و به سمت پیرمرد رفتم تا پیرمرد سرش رو روی شونم بزاره. حدس می‌زدم که پیرمرد از کار من زیاد خوشحال نمی‌شه. چهره مذهبی و آخوندگونه‌اش این رو به من می‌گفت، ولی مهم نبود، اون به کمک احتیاج داشت ...
نمی‌دونم چرا این خواب رو دیدم، ولی فکر کنم که نکته‌اش رو گرفتم.

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

روزی‌روزگاری

روزی جایی نشسته بودم و داشتم کتابی در مورد مردم می‌خوندم. زندگی مردم، مشکل مردم، اصلا خود مردم. سخت مشغول خوندن بودم و متوجه دوروبرم نبودم. لحظه‌ای به خودم اومدم و با خودم فکر کردم که چرا من دارم تو کتاب دنبال مردم می‌گردم. سرم رو از کتاب بلند کردم و نگاهی به اطراف انداختم. درسته، مردم اونجا بودن ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

همین

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی.
همین ...   
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

استاد زندگی

نهم شهریور سالروز غرق شدن صمد بهرنگی بود. او که با ساده‌ترین نوشته‌هاش جلوه‌ دیگه‌ای به زندگی من بخشید. او که با ۲۴ ساعت در خواب و بیداریش به من آموخت که کینه به دشمن مردم هم همچون محبت مقدسه. او که با ماهی سیاه کوچولوش به من آموخت که بود و نبود من در این دنیا مهم نیست و اون چیزی که مهمه تاثیریه که زندگی یا مرگ من در زندگی دیگران می‌زاره. و او که با کتاب کندوکاو در مسائل تربیتی ایرانش به من آموخت زندگی رو.
کتاب کندوکاو، کتابی که برای من حکم کتاب مقدس رو پیدا کرده و  روشن‌کننده مسیر زندگی من بوده. کتابی که من به‌ جای قرآن، اون رو از ایران به یادگار آوردم.
یادش گرامی ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

لبخند

مطلبی رو دیشب در وبلاگ یکی از دوستام خوندم با عنوان لبخند. این مطلب در مورد نوشته‌ای از اگزوپری نویسنده شازده کوچولو بود. او که در در نبردی اسیر شده بود و از رفتار نگهبانان با او مطمئن بود که روز بعد اعدامش می‌کنند، در خاطراتش نوشته بود که:
"مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیب‌هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد. یکی پیدا کردم و با دست‌های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم. از میان نرده‌ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت. درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم هی رفیق کبریت داری؟ به من نگاه کرد، شانه‌هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک‌تر که آمد و کبریتش را روشن کرد، بی‌اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی‌دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این‌که خیلی به او نزدیک بودم و نمی‌توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دل‌های ما رو پر کرد. می‌دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی‌خواهد. ولی گرمای لبخند من از میله‌ها گذشت و به او رسید و روی لب‌های او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد، ولی نرفت و همانجا ایستاد، مستقیم در چشم‌هایم نگاه کرد و لبخند زد. من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود.
پرسید: بچه داری؟ با دست‌های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده‌ام را به او نشان دادن و گفتم: آره ایناهاش. او هم عکس بچه‌هایش را به من نشان داد و درباره نقشه‌ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم‌هایم هجوم آورد. گفتم که می‌ترسم دیگر هرگز خانواده‌ام را نبینم. دیگر نبینم که بچه‌هایم چطور بزرگ می‌شوند. چشم‌های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی‌آنکه که حرفی بزند. قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن، که به شهر منتهی می‌شد هدایت کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی‌آنکه کلمه‌ای حرف بزند.
یک لبخند زندگی مرا نجات داد."

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :

اما ...

تو این یک سالی که اینجا بودم بارها و بارها و از جنبه‌های مختلف ایران رو با سوئد واسه خودم مقایسه ‌کردم. شاید نتیجه این مقایسه‌ها رو بشه به صورت زیر گفت:
اینجا یعنی سوئد شبیه باغ سرسبزی می‌مونه که تا چشم کار می‌کنه گل و سبزی دیده می‌شه. همه جا مرتب و همه چیز سرجای خودش. اما ایران شبیه دشتی‌ایه که بعضی جاها سبز و بعضی جاها مشکلات اقتصادی و اجتماعی خرابه‌های رو به وجود آورده. موردی که بیشتر از هر چیز تو این دشت پهناور جلب توجه می‌کنه مرداب‌ها و لجنزارهایی که مذهب به وجود آورده، اما ...
اما تو دل این خرابه‌ها، تو دل این لجنزارها، گوهرهایی رو می‌شه پیدا کرد که تو اون باغ سرسبز و پرگل، کمیاب و یا شاید نایابه. گوهری که شاید بشه اسمش رو گذاشت معرفت حق ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦
تگ ها :