تاریخ

هیچ ارادت خاصی بهش ندارم. دلایلم رو می‌سپرم به وجدان پاک آدمی و تاریخ. تاریخ صادق، خود گویاتر از هر چیز دیگه‌ایه. امشب شب تولدشه. با ایران که صحبت کردم خانواده من هم مثل هزاران نفر دیگه رفته بودن حرمش. مشهد. اینکه این آدم کی بوده و چه کارهایی کرده زیاد مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که الان اون آدم تبدیل شده به یک عقیده. عقیده‌ خیل عظیمی از انسان‌های پاک. انسان‌های پاکی که اون رو پناه خود می‌دونند. هر چند که باز تاریخ عزیز، خود چون چشمه زلالی نقش عوامل مختلف رو در شکل‌گیری یک عقیده نشون می‌ده، اما هر عاملی که بوده باز مهم نیست چرا که الان اون شده یک عقیده.
وقتی اون مادر پیر رو می‌بینم که با هزار زحمت خودش رو رسونده به حرم و خواسته‌هاش رو از اون می‌خواد، وقتی که اون سرباز خسته رو می‌بینم که تمام عشقش شده رفتن به دست‌بوسیه آقاش، وقتی اون دردمند رو می‌بینم که با چشمان گریان حاجتش رو از اون می‌خواد، چطور می‌تونم نفی عقیده کنم. چه سودی در این نفی هست؟ اسمش رو بزارم روشنگری؟ شاید روشنگری باشه، ولی وقتی این روشنگری معادل کشتن عشق در دل هزاران عاشقه، دیگه روشنگری نیست. اشتباهی که بارها بارها نتیجه‌اش رو باز در همین تاریخ دیده‌ایم.
نباید زیاد عجله کرد. زمان روشنگری هم فرا می‌رسه، که زمان خود روشنگر است ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها :

یادگار

خون دل من، ریخته می‌خواهد یار       این کار مرا به دیده می‌باید کرد

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها :

انتخاب

کلا فکر می‌کنم که دو راه اصلی برای موفقیت تو این دنیا وجود داره. یا باید ختم روزگار باشی و شارلاتان یا پاک باشی همچون آب. راه سومی به ذهنم نمی‌رسه ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها :

آسمانی

و این آسمان چقدر بزرگوار است. آنقدر بزرگوار که بی‌هیچ ادعایی رنگ رخساره خود را به آب دریا بخشیده و ما غافل از این بزرگواری هر بار که از آسمان یاد می‌کنیم، زیبایی اون رو به آب نسبت می‌دهیم و می‌گیم آسمان آبی ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها :

یک نوشته

مسابقه دو به پایان رسیده بود. اون که مدت‌ زمان طولانی با تمرین‌های سخت خودش رو آماده کرده بود بالاخره نتیجه زحمتش رو گرفته بود. اول شده بود. جایزه نفر اول پول زیادی بود. اون که از قبل، با فکر به دست آوردن پول برای خودش رویاپردازی‌ها کرده بود اکنون شادمان بود.
مسابقه به پایان رسیده بود و اون در راه بازگشت به خانه. در بین راه ناگهان زنی پریشان و گریان به سمت اون دوید. زن با چهره نگران درخواست پول برای فرزند بیمارش کرد که در آستانه مرگ قرار داشت. اون که حال زن رو دید، تمام جایزه مسابقه رو که همراش بود یک جا به زن داد و رفت ...
مدت‌ها گذشت از اون اتفاق. روزی یکی از دوستان اون که شاهد واقعه بود به سراغش اومد و گفت که چه فریبی خورده. گفت که اون زن رو پیدا کرده و فهمیده که فرزند اون زن اصلا بیمار نبوده. اون که این خبر رو شنید با خوشحالی گفت: "راست می‌گی؟ خوشحالم از این خبر. یعنی واقعا فرزند اون زن بیمار نبوده که محتاج کمک من بوده باشه؟ خوشحالم!" ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها :

داد

نیمه شب بود. دراز کشیده بودم که خوابم ببره. صدای شرشر بارون می‌اومد. زیر پتوی گرم جابه‌جا شدم و با خودم گفتم "خدایا شکرت". لحظه‌ای صبر کردم، به جمله خودم فکر کردم. خدایا شکر؟ خدایا شکر که چی؟ که من در جای راحت خوابیدم و هزاران نفر همین الان زیر این بارون تو سرما بی‌سر پناهن؟ بیشتر فکر کردم دیدم که این جمله معادل شده با خودخواهی. معادل شده با دیدن بدبختی دیگران. گرسنه‌ای رو می‌بینیم می‌گیم خدایا شکرت، معلولی رو می‌بینیم می‌گیم خدایا شکرت. زلزله‌ای می‌بینیم در شهر دیگه‌ای می‌گیم خدایا شکرت. خدایا شکر که من سیرم، سالمم، سرحالم. فقط من. من خودخواه.
اگر خدایی بود و من جای اون خدا بودم با اردنگی می‌زدم پشت اون آدم و می‌گفتم ای بنده حقیر، تو منو خر حساب کردی یا خودت رو به خریت می‌زنی. با باد نفست ما رو رنگ نکن! اگر اهلشی پاشو ...

یکی از دوستام بهم می‌گفت تو چرا حرفات رو داد می‌زنی. انگار که راست می‌گفت ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها :

روزگار

به نظر می‌رسه که موقعیت دکتری اینجا داره جور می‌شه. خوشحالم از این مساله و از اینکه به اهدافی که در فکر دارم نزدیکتر می‌شم. و این بار هم چون همیشه خیام عزیز از ذهنم گذشت و بهم گوشزد کرد که:

                 یک چند به کودکی به استاد شدیم          یک چند به استادی خود شاد شدیم
                 پایان سخن شنو که ما را چه رسید        از خاک برآمدیم و بر خاک شدیم

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها :

یک اتفاق خیلی ساده

دوم دبیرستان بودم. سال ۷۲. اون موقع‌ها دبیرستان غیرانتفاعی می‌رفتم و جزو دانش‌آموزان مرفه‌بی‌درد جامعه به حساب می‌اومدم. مدرسمون ساختمون کوچیکی بود که حیاط بزرگی نداشت، واسه همین زنگ‌های ورزش ما رو می‌بردند سالن ورزش دانشگاه امیرکبیر (از همونجا بود که با دانشگاه عزیزم - امیرکبیر- آشنا شدم). بودن در فضای یک مدرسه غیرانتفاعی و در بین دوستانی با وضع مالی مناسب ذهنیت متفاوتی برای من ساخته بود. ذهنیتی بسیار احمقانه. اونقدر احمقانه که از اینکه پدر زحمت‌کشم منو با پیکان قدیمیون تا دم مدرسه برسونه احساس خجالت می‌کردم. احساس خجالت از اینکه نکنه بچه‌ها ماشین ما رو ببینن.
یک روز که برای ورزش با اتوبوس ما رو به سالن ورزش می‌بردند، توی راه بیرون رو نگاه می‌کردم. نمی‌دونم چی دیدم، شاید آدم‌های عادی رو با لباس‌های عادی یا شاید مندرس. حس غم عجیبی کردم یا شاید حس یک جور تضاد. هر چی که بود یک حس رهایی‌بخش بود. اون موقع‌ها هر شب خاطره می‌نوشتم. یادم هست شب اون روز توی دفتر خاطراتم نوشتم که: "از امروز من آدم دیگه‌ای شدم". شاید اون روز، روز تولد دوباره من بود. روزی که دنیای اطرافم رو دیدم ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها :

فعلا همین

دو روزه اومدم موسسه تحقیقاتی مکس‌پلانک. جای واقعا جالبیه. علم داره از سر و روش می‌ریزه ;)
شاید بعدا در موردش نوشتم. فعلا همین!

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها :

عزیزتر از جان

پیشتر تصور می‌کردم که جان آدمی بالاترین چیزیه که یک نفر می‌تونه در راه عقیده‌اش ازش بگذره. اما چند وقت پیش این فکر از ذهنم گذشت که نه! اون چیز که می‌تونه از جان برای آدم گرانبهاتر باشه نام آدمیه. چرا که فکر کردم اون کسی که در راه هدف، جان رو فدا می‌کنه، به دنبال، نام نیکی برای خود ساخته، اما اون کسی که از نام خود گذشته ...
تصور کردم مادری رو که مجبور به جدایی از فرزندشه، و این مادر در لحظه سخت خداحافظی کشیده محکمی به صورت فرزند خود می‌زنه تا با این کار مهر مادری رو در دل کودک به کینه تبدیل کنه و جدایی رو برای کودک راحت‌تر.
شاید با این دید خیلی از وقایعی که در طول تاریخ رخ داده شده رو بشه به یک شکل دیگه دید. شاید اون آدم‌های بدنام تاریخ در واقع نیک‌نام‌ترین آدم‌ها باشن. شاید یزید با ایستادن در مقابل امام حسین بدنامی رو برای خود خرید که امام حسین تبدیل به اسطوره بشه. شاید ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها :

خودم رو می‌شناسم؟ نمی‌دونم!

چطور می‌تونم خودم رو بشناسم تا وقتی که در موقعیت انجام گناه قرار نگرفته‌ام؟

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها :

پارتی

امشب به مناسبت شب هالوین یک پارتی دانشجویی برگزار شده بود. خیلی از پارتی و دیسکو خوشم نمی‌آد. همونطور که از حرم امام رضا خوشم نمی‌آد. ولی فکر می‌کنم همونقدر که حرم رفتن لازمه، پارتی رفتن هم لازمه.
نه برای زیارت! نه برای خوش‌گزرونی!
رفتن برای دیدن مردم. برای دیدن تفاوت افکار مردم، تفاوت عقاید مردم، تفاوت روش زندگی مردم، تفاوت نگرش‌شون به زندگی. بدون هیچ قضاوت.
رفتن فقط برای شناختن ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها :

پارادوکس

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که کاشکی دیدن زشتی‌ها هم به اندازه دیدن زیبایی‌ها برای همه جذابیت داشت. شاید اون موقع چهره دنیا عوض می‌شد. ولی چه می‌شه کرد که همه گریزانند از زشتی و این گریزانی یعنی خود زشتی ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها :