شاید هنوز هم

روزی برتراند راسل در مورد ستاره‌شناسی برای مردم در حال سخنرانی بود. او داشت توضیح می‌داد که چگونه زمین به دور خورشید می‌گرده و همینطور چگونه خورشید در حال چرخش حول محور مجموعه بزرگی از ستاره‌ها به اسم کهکشان هستش.
در انتهای سخنرانی پیرزن ظریفی از انتهای سالن بلند می‌شه و می‌گه: "هر چی که گفتی مزخرف بود! جهان صفحه صافیه که بر پشت لاک‌پشت عظیم‌الجثه‌ای سوار شده."،
راسل لبخندی می‌زنه و در جواب می‌پرسه: "لاک‌پشت بر روی چی ایستاده؟"،
پیرزن جواب می‌ده: "تو جوون خیلی زرنگی هستی، خیلی زرنگ! اما این لاک‌پشت هم بر پشت لاک‌پشت دیگری سوار شده تا بی‌نهایت.".
...
از خودم می‌پرسم آیا بیشتر از این پیرزن می‌فهمم؟ شاید افکار امروز ما هم به اندازه حرف این پیرزن خنده‌دار باشه ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :

اصول مقدماتی فلسفه

کتابی دارمی می‌خونم به اسم "اصول مقدماتی فلسفه" نوشته جرج پولیت‌سر که به شرح مفاهیم ماتریالیسم دیالکتیک پرداخته. نمی‌خوام در مورد کتاب چیزی بنویسم ولی جمله‌ای تو کتاب خوندم که به نظرم جالب اومد.
در بخشی از کتاب در مورد برکلی و تئوری ایده‌آلیسمیش در مورد دنیا صحبت شده که عقیده داشته ماده‌ای خارج از ذهن وجود نداره و هر اونچه که از ماده دریافت می‌شه صرفا پردازش‌های ذهنی ماست.
دیدرو که پیش از مارکس و انگلس، بزرگترین متفکر مادی شمرده می‌شد در مورد این عقیده برکلی چنین می‌گه:
"عقیده‌ای است که با وجود آنکه از همه باطل‌تر می‌باشد، اما مبارزه با آن از همه دشوارتر است و این خود مایه شرمساری فکر بشری و فلسفه است" ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :

بایزید

به دریایی قدم نهادم که انبیا در ساحل آن جا مانده بودند ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :

جنید

نقل می‌کنند که:
"در بغداد دزدی را آویخته بودند. جنید برفت و پای او بوسه داد. از او سوال کردند، گفت: هزار رحمت بر وی باد که در کار خود مرد بوده است، و چنان این کار را به کمال رسانیده است که سر در سر آن کار کرده است".

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :

لبه

یکی می‌گه می‌خوام برم جنگ که شهید بشم،
اون یکی می‌گه می‌خوام از سرزمینم دفاع کنم، اگر کشته هم شدم که شدم.
...
یکی می‌گه می‌خوام در راه خدمت به مردمم سختی بکشم،
اون یکی می‌گه می‌خوام به مردمم خدمت کنم، اگر سختی هم کشیدم که کشیدم.
...
یکی می‌گه می‌خوام در راه آرمان‌هام هزینه کنم.
اون یکی می‌گه می‌خوام در راه آرمانم حرکت کنم، اگر هزینه هم کردم که کردم.
...
هدف، شهید شدن نیست، سختی کشیدن نیست، هزینه کردن هم نیست، اما اگر لازم باشه، آدم در راه هدفش کشته می‌شه، سختی می‌کشه، هزینه هم می‌کنه ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :

جنبش چپ

چند وقتیه که گروه‌هایی با عنوان جنبش چپ دانشجویی حرکت خودشون رو آغاز کردن. با تمام اعتقادی به حرکت‌های چپ سوسیالیستی دارم اما بر این باورم که این نوع حرکت برای ایران مناسب نیست و یا حداقل الان وقتش نیست. در جامعه مذهبی ایران که وقتی نماینده مجلسشی که خود مردم بهش رای دادن (اعلمی)، با گفتن حرف ساده‌ای در مورد کابینه امام حسین، زیر سوال می‌ره و مردم کفن‌پوش بیرون می‌آن، دیگه سوسیالیست جای خود دارد.
اگر هدف خدمت به مردمه، چرا با این نام؟ شک ندارم که محدوده هواداران این گروه‌ها از فضای دانشگاه‌ها تجاوز نمی‌کنه. آیا جامعه یعنی فقط دانشگاه؟ نتیجه‌اش این می‌شه که دسته‌دسته، روز دانشجو همه رو می‌گیرن و می‌برن و هیچ صدای اعتراضی از جامعه شنیده نمی‌شه.
کاش یک کم هوشمندی رو از این احمدی‌نژاد یاد بگیریم. اون که در پس حرف‌های ابلهانش هوشمندی خاصی وجود داره. هوشمندی‌ای از جنس شناخت ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :

قیصر

من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم، کِریم آقامونم بود.
آره ... از ما نه، از اونا آره که بریم دوا خوری.
تو نمیری به موت قسم اصلا ما تو نخش نبودیم.
آره، نه، گاز، دنده، دم هتل کوهپایه دربند اومدیم پایین.
یکی چپ، یکی راست، یکی بالا، یکی پایین، عرق و آبجو جور شد رو تخت نشسته بودیم، داشتیم می‌خوردیم.
اولی رو رفتیم بالا به سلامتی رفقا، لول‌لول شدیم.
دومی رو رفتیم بالا به سلامتی جم، پاتیل‌پاتیل شدیم.
سومی رو اومدیم بریم بالا، آ.....شیخ علی نامرد ساقی شد.
گفت: بریم بالا؟
مام رفتیم بالا.
گفت: به سلامتی میتی.
تو نمیری به موت قسم خیلی تو لب شدم.
این جیب نه اون جیب نه، تو جیب ساعتی، ضامن دار اومد بیرون. رفتم، اومدم، دیدم کسی نیست، همه خوابیدن.
پریدم تو اتل، اومدم دم کوچه مهران، بغل این نرقه فروشیه.
اومدم پایین، یه سرهیکل میزونه، اینجوریه ... زد بهم، افتادم تو جوب.
گفتم: هِتِتِه!
گفت: اِ!
بعد یکی گذاشت تو گوشم.
گفتم: نامردا!
دومیش رو از اولیش قایم‌تر زد.
دست کردم تو جیبم که بره و بیاد، چشمو واز کردم دیدم مریض‌خونه آااام ...
حالا ما به همه گفتیم زدیم، شمام بگین زده، آره، خوبیت نداره ...
...
اینم لینکش


  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :

جام‌جم

نوشته بودم:
من جام‌جمم، ولی چو بشکستم، هیچ ...
دوستی کامنتی گذاشته بود. نوشته‌ام رو حذف کردم و این پُست رو جایگزینش کردم.
چرا که دیدم که اون دوست درست می‌گه!
...
برای اینکه جام‌جم بشم اول باید بشکنم ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :

فاصله

تو دوران دانشگاه هیچ وقت نتونستم با گروه‌های روشنفکر دانشجویی ارتباط برقرار کنم. گروه گفتگوی تمدن‌ها، گروه مباحث فلسفی، گروه شعر و خیلی گروه‌های دیگه. همونقدر که این گروه‌ها برام دافعه داشتن، موزه شهدای بسیج دانشجویی، که هیچ نقطه اشتراک عقیدتی باهاشون نداشتم، برام جذابیت داشت. گروهی رو می‌دیدم که حد پایبندیش به عقیده‌اش محدود به جلسه‌ای می‌شد و گروهی دیگه جون بر سر عقیده می‌ذاشت. فاصله حرف تا عمل ...
نمی‌دونم، ولی شاید علت اینکه موفقیت جنبش‌های روشنفکری تو ایران عزیز مقطعی یا محکوم به شکسته همین فاصله باشه ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :

رستاخیز

قومی متفکرند اندر ره دین            قومی به گمان فتاده در راه یقین
              می‌ترسم از آنکه بانگ آید روزی      کای بی‌خبران راه نه آن است و نه این

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :

هر چی که هست ...

گاهی به گذشته خودم نگاه می‌کنم می‌بینم که زندگیم سراسر لطف بوده و دیگر هیچ. نمی‌دونم لطف کی یا چی. خدا؟ زمونه؟ روزگار؟ یا شاید هم تصادف؟ با خودم فکر می‌کنم که اصلا چه اهمیتی داره که این لطف از طرف کی بوده یا منشاءاش چی بوده، اون چیزی که مهمه اینه که من چه کردم در پاسخ به این الطاف. هیچ وقت به آخرتی اعتقاد نداشتم. حالم از اون بهشت موعود بهم می‌خوره و هیچ ترسی هم از جهنم ندارم. ولی می‌ترسم که نتونم به مسئولیتی که به عهده من به عنوان یک آدم گذاشته شده عمل کنم. نه برای رسیدن به پاداش، نه برای فرار از عذاب. زیاد به قرآن به عنوان کتاب خدا اعتقادی ندارم، اما چه خوب اومده در سوره ضحی که:
...
آيا او تو را يتيم نيافت و پناه داد؟!
و تو را گمشده يافت و هدايت كرد،
و تو را فقير يافت و بى‏نياز نمود،
حال كه چنين است يتيم را تحقير مكن،
و سؤال‏كننده را از خود مران،
و نعمتهاى پروردگارت را بازگو كن!

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :

عروسک سخنگو

... کرم شب‌تاب گفت : رفیق خرگوش من، من همیشه می‌کوشم مجلس تاریک دیگران را روشن کنم. جنگل را روشن کنم. اگر چه بعضی از جانوران مسخره‌ام می‌کنند و می‌گویند: "با یک گل بهار نمی‌شود، تو بیهوده می‌کوشی با نور ناچیزت جنگل تاریک را روشن کنی".
خرگوش گفت: این حرف مال قدیمی‌هاست، ما هم می‌گوییم: نور هر چقدر هم ناچیز باشد، بالاخره روشنایی است ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :

من

تو گِل بودی و دل شدی ...

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :