نوروز

با یک شکوفه،
با تو،
من آغاز می‌کنم،
حماسه بزرگ عشق را ...

 

خسرو گلسرخی

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٧
تگ ها :

این دنیای ...

دنیای عجیبیه! نمی‌ذاره آدم یک کمی بی‌خیال باشه و به زندگی عادیش برسه. انگار همش می‌خواد تو رو تو میدون امتحان قرار بده. می‌خواد تو رو تو میدون امتحان قرار بده تا بهت نشون بده که چندمرده حلاجی. همونطور که تو چند تا پست قبلی نوشته بودم سه چهار ماه پیش دوران سختی رو گذرونده بودم. هر جوری بود گذشت، که نوشتم. حالا دوباره این دنیای بی‌مرام ولکن نیست و می‌خواد یک بار دیگه امتحان پس بدم، اما این بار جنس امتحانش مثل دفعه قبل نیست، که بسیار دشوارتر از اونه. امتحانش از جنس خوشیه که فکر می‌کنم سربلند بیرون اومدن از اون به مراتب سخت‌تر از دفعه قبله. با خودم این جمله چارلی‌چاپلین رو مرور می‌کردم که می‌گفت: "مردم بر روی زمین استوار، بیش از بندبازان روی ریسمان سقوط می‌کنند".
آدم تا سر دو راهی‌های زندگی قرار نگیره نمی‌تونه خودش رو خوب بشناسه و هر چی که در مورد خودش فکر می‌کنه کشکه! حالا ای دنیا، بجنگ تا بجنگیم ...

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٧
تگ ها :

عبور

تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد ...

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٧
تگ ها :

اعتراف

اینجا تو سوئد معمولا آدم محتاج به ندرت دیده می‌شه. امروز که تو مترو نشسته بودم یکی از همین معدود افراد در حال درخواست کمکی از مسافرین بود. این سوئدی‌ها هم که فرقی با چوب ندارن، هیچ توجهی بهش نمی‌کردن. وقتی که به من رسید انگار که من هم سوئدی بودم و چوب. همینطور خیره روبروم رو نگاه ‌کردم و به آهنگی که تو گوشم بود گوش دادم بدون اینکه نگاهی به او بکنم ...، و او از من هم گذشت.
یاد نوشته‌ کوره افتادم که ۹ سال پیش نوشته بودم. با خودم فکر کردم، دیدم که این جویبار تو این مدت چه گل‌آلود شده ...

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٧
تگ ها :

چرا ظرف مرا بشکست لیلی!؟

چهار ماه پیش فکر می‌کردم که همه چیز دارم، اما درست در همون موقع، خیلی ساده دیدم که همه اونچه که فکر می‌کردم دارم در لحظه‌ای دیگه ندارم. سخت بود، خیلی سخت. اما الان خوشحالم و شاکر برای گذروندن اون دوران. دورانی که خیلی چیزها رو دیدم و فهمیدم. دیدم منی که خیلی راحت برای بقیه بالا منبر می‌رفتم و صحبت از ایمان و استقبال از اتفاق‌ها می‌کردم، چه ساده همه اونها رو زیر پا گذاشتم. منی که دم از ایمان می‌زدم و همیشه می‌گفتم آدم باایمان در هر حالتی شاده، از درون شده بودم عین غم. و دیدم فاصله حرف تا عمل رو ...، و در کنار اونها دیدم دوستی‌ها رو ...
شاید اون دوران فقط تلنگری بود به من برای به خود اومدن. برای منی که همیشه شعارم دل نبستن به دنیا بود تا بهم نشون بده که تا چه حد دلبسته این دنیام. شاید اون دوران برای آزاد کردن من از قید بندهای ذهنم بود. انگار که اون دوران بهم می‌گفت که آهای آدم پرمدعا حواست هست. حواست هست که در کجای این دنیا ایستاده‌ای و مسئولیتت چیه.
باید که می‌شکستم. باید که می‌شکستم تا دوباره برمی‌خواستم. باید که دیوانه می‌شدم. باید که دیوانه می‌شدم و خانه‌ام رو ویران می‌کردم و اونوقت تازه می‌تونستم با عاشقان هم‌خانه شم ...

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٧
تگ ها :

کمی تا قسمتی

تحلیل بعضی از رفتارهای آدمی خیلی پیچیده‌تر از اونی هستند که در نگاه اول به نظر می‌رسن. چند وقت پیش با دوستی صحبت می‌کردیم که حرف به مسئله تعهد بین زوجین رسید. این حرف مطرح شد که ممکنه در حالتی یک مرد متاهل با زنی دیگر همبستر بشه اما در واقع همچنان به تعهد خودش به همسرش پایبند بوده و به او خیانت نکرده، و از طرفی دیگه ممکنه همین مرد فقط با گذشتن یک فکر ساده از ذهنش، تعهد خود رو شکسته و خیانتی بزرگ مرتکب شده باشه.
با خودم فکر ‌کردم که تو زندگی به معنی عام اون، چقدر با خودم رو راست بودم و چقدر رفتارهایی از جنس همین فکرهای ساده انجام دادم و اونها رو به هزار قوه عقل توجیه کردم. شاید زیاد،‌ خیلی زیاد ...

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٧
تگ ها :