شیدا شدم

من او بُدم،
من او شدم،
با او بُدم،
بی او شدم،
در عشق او چون او شدم،
زین رو چنین بی‌سو شدم،
زین رو چنین بی‌سو شدم،
در عشق او چون او شدم،
چون او شدم،
چون او شدم،
پیدا شدم،
پیدا شدم،
پیدای ناپیدا شدم،
شیدا شدم،
شیدا شدم،
شیدا شدم ...

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :

خودت رو صدا کن!

نه عقابم، نه کبوتر، اما،
چون به جان آیم در غربت خاک،
بال جاودیی شعر،
بال رویایی عشق،
می‌رسانند به افلاک مرا،

اوج می‌گیرم، اوج،
می‌شوم دور از این مرحله، دور،
روم سوی جهانی که در آن،
همه موسیقی جان است و گل‌افشانی نور،
همه گلبانگ سرور،
تا کجاها برد آن موج طربناک مرا،

نزده بال و پری بر لب آن بام بلند،
یاد مرغان گرفتار قفس،
کشد باز سوی خاک مرا!

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :

سرزمینم، ایران عزیز

این مطلب رو حذف کردم، کس نداند چرا جز تو و من ...

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :

اول قدم

هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن، 
وآنگاه بیا با عاشقان هم‌خانه شو، هم‌خانه شو ...

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :

هیمه

نه آن که فکر کنی سرد است،
که من،
در تهاجم کولاک،
کجا تمام هیمه‌های جهان را،
انبار کرده‌ان،
در پشت خانه‌ام،
و در تفکر یک باغ آتشم،
به تنهایی،
من هیمه‌ام،
برادر خوبم،
بشکن مرا،
برای اجاق سرد اتاقت،
آتشم بزن،
من هیمه‌ام،
برادر خوبم ...

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :

...

آیا مردم می‌پندارند که چون بگویند "ایمان آوردیم"، رها می‌گردند و آزمایش نمی‌شوند؟

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :

خیلی ساده

بعضی وقتها روزمرگی زندگی، چنان آدم رو در خودش فرو می‌بره که فراموش می‌کنه که آمدنش بهر چه بوده.
بعضی وقتها چنان موهبت‌های اطراف آدم، برای آدم عادی و یکنواخت می‌شه که همه اونها رو بدیهی فرض می‌کنه، در حالی که خیلی ساده‌تر از اون چیزی که فکر می‌کنیم می‌شه دیگه اونها رو نداشت. اصلا اینکه تا حالا اونها رو داشتیم فقط یک شانس بوده. مثلا این شانس من بوده که کور به دنیا نیام. این شانس من بوده که مجبور نبودم تو کوچه‌ها دنبال لقمه نونی بگردم. این شانس من بوده که فرصت درس خوندن داشته باشم. این شانس من بوده که ...
گاهی برای دیدن اینکه چقدر ساده می‌شد من فعلی، یکی دیگه باشم فقط یک شُک لازمه. یک شُک ساده. شُکی که باعث می‌شه قلب مرده‌ای به تپش بیفته ...

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :

حال من

چند سال پیش روزی از روبروی اداره امور جانبازان و ایثارگران رد می‌شدم. جانبازی رو دیدم که روی ویلچر نشسته بود و برگه‌ای به نشونه اعتراض بالاسرش گرفته و خواستار ذره‌ای توجه از اون سازمان شده بود. تصور کن آدمی رو که سال‌ها در راه عشق و عقیده‌اش بدون چشم‌داشت از وجود خود، از جسم خود، از روح خود گذشته و اکنون با درشتی طرد شده. آدمی که دیگه اون پای قدیم رو برای حرکت نداره،‌ اما قطعا روحی قوی‌تر به‌دست آورده. آدمی که ...
و من اکنون حال اون جانباز رو دارم ...

 

  
نویسنده : امیرحسین ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :